ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
369
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
سامانيان ازين وقت بود ، و قرامطه ببحرين جمع آمدند و بر حاج غلبه كردند ، و معتضد عباس را ببحرين فرستاده بود با سپاه بسيار ، و حرب كردند و بسيارى بكشت و مهتر قرامطه را كه نام او ابن القوس [ 1 ] بود بگرفت و معتضد او را بارّه باز [ 2 ] فرمود كردن ، و پس بياويختش ، و شوكت و عظمت ايشان بگسست ، پس از آن وصيف خادم [ محمد بن ] ابو ساج ديو داد بن ديوى دست [ 3 ] برخاست بمليط [ 4 ] و ثغر روم ، و معتضد چند بار سپاه فرستاد و شكسته ( 240 - آ ) شدند و باز آمدند ، تا حاجت افتاد بتن خود رفتن و او را شكستن و [ و صيف غلام محمد بن ] [ 5 ] ابو ساج بگريخت در بلاد روم و گرفتار شد و ببغداد بفرمودش كشتن و آويختن ، و درين وقت معتضد از بيمارى بمرد ببغداد اندر سال دويست و هشتاد و نه . و پسرش ابو محمد برقه بود ، پس وزير [ ا ] و قاسم بن ابى عبد الله [ 6 ] بفرمود طبيب را تا مغز او از قفا بشكافتند و پر كردند از صبر و زنگار ، تا بوى نگيرد و گونه نگرداند ، و آلات شكمش بيرون كردند ، و از بوى خوش بياكندند ، و جامه پوشيدند ، و غلامى [ بر ] تخت شد و او را ببرباز گرفت . پشت بمسند باز داده ، و قصب بر روى فرو گذاشته اندكى صورت پيدا بود ، تا بزرگان اندر آمدند و سلام كردند [ و ] وزير جواب ميداد ، پس گفت امير رنجورست تخفيف كنيد ، و مردم باز مىگشتند و چندين بار چنين بكرد ، و اين كار پوشيده بماند ، تا پسرش مكتفى از رقه باز آمد و بيعت تازه كردند . پس مرگ او ظاهر شد و مكتفى
--> [ ( 1 ) ] ظ : ابو الفوارس ( ك : 7 ص 169 ) [ ( 2 ) ] باره باز - يعنى با ارّه قطعه قطعه - ك : فعذب و خلعت عظامه ثم قطعت يداه و رجلاه ثم قتل ! ( ج 7 ص 169 ) [ ( 3 ) ] ديوداد بن ديودوست نام ابو الساج است نه محمد بن ابو الساج و ديو داد و ديو دوست يا ديو دست از اسامى فرغانىهاى بودائى است و ابو ساج هم از آنجا است [ ( 4 ) ] ك : مليطه [ ( 5 ) ] متن ناقص بود ، زيرا در آن حرب ابو ساج يا پسرش شركت نداشتند و اين محمد ابو ساج در سنهء 288 در آذربايجان در حين امارت به مرض و باى عام درگذشت و اصحاب وى پسرش ديوداد بن محمد را بامارت برداشتند و يوسف بن ابى الساج عمش از اصحاب محمد اعتزال جست و با ديوداد خلاف كرد و ديوداد از عمش بگريخت و از طريق موصل ببغداد شد ( از ر ك : 7 ص 197 - 198 ) [ ( 6 ) ] ك و ط : قاسم بن عبيد اللّه ( 7 ص 169 )